تبليغاتX
رویای زخمی پروانه
شنبه نهم آبان 1388
کاشی کاری های فیروزه ای...

یک صدای آشنا در این هیاهوی بی رحم و وهم آلود تو را از خواب کهنه ی ثانیه های اسیر نفس ات بیدار میکند و تا به خودت می آیی می بینی محو تماشای کاشی کاری های فیروزه ای اش شدی و هشت ذکر مقدس اش که یک چیزی را ته دلت میلرزاند !معماری ایرانی کاشی کاری های اینگونه مستم میکند!دست هایت را میگذاری روی زمین و زل میزنی به سقفش!کجاها که نمی برد این حس خوب فراموشی!صدای اشنا یک حس خاص و غریب میدهد به همه ی دغدغه های رنگ و رفته ات!با خودت فکر میکنی چرا این اذکار پلک های دلت را هی غلغلک میدهد!دل تنگی هایت دوباره می آیند و جمع میشوند سر راه گلویت و تو دوست داری لوس شوی!ناز کنی!یواشکی میگویی دوستش داری!هی غیبت میکنی از زمین و زمان گلایه میکنی  که فلانی دلت را شکست....چپ نگاه کرد....انقدر میگویی که خودت خسته میشوی!بعد یک نگاه دیگر میکنی به کاشی کاری های فیروزه ای اش و دعای فرجی که میخوانند و به خودت می ایی میبنی تا لحظاتی بعد استاد در کلاس است و به سرعت برق میدوی...

پی نوشت ۱:و اینجا در شهر دوست داشتنی من باران میبارد!هوا سرد شده و من حسابی خوشحالم که لباس های گرمم را میپوشم!

دل نوشت ۱:دلم برای یک چیزهایی یک ادمهایی عجیب تنگ شده!ولی چقدر بعضی ها بی معرفتن!چقدر!عجب روزگاری شده!

دل نوشت ۲:و این هفته چند روزی در عروسی و ....هستم!همه فامیل هستن!!

دل نوشت ۳:از اینکه اطرافم پر از عاشق است حس خوبی دارم اما گاهی چندشم میشود!متاسفانه همشون لوس اند به مقدار فراوان!بنده هی تنها عقب راه میرم!عجب روزگاری شده!

 

+ نوشته شده در 16:37 توسط هانیه جوان دوست.
یکشنبه نوزدهم مهر 1388
من به شعور بعضی مسولین مشکوکم!امروز در دانشگاهمان تحسن بود!سبز ....دستبند سبز...پیراهن سبز....دوباره شروع شده....اقای ع..را گرفتند و ۶۰شلاق....حراست پدرشان را در می آورد میدانم!برای اولین بار نشد که نروم و کنارشان نایستم!حیف بود از اقای ع پسر خوبی است..صدای خوبی دارد...غیرت ملی هم که دارد....!من به شعور تو مشکوکم به شعور خودم شعور همه ی انسانها....به شعور همه ی رئیس ها!به شعور تو مشکوکم که نمیدانی ساعت اداری ۸صبح است و ۲ساعت بعد میایی و اخر سر هم امضا نکرده میروی و من میمانم و اعصاب داغون و کلی فحش که نثارت میکنم!من به شعور خیلی ها مشکوک شده ام!به شعور آن پسرک که بچه ها بهش برادر میگن!که راس راس هی به دوستام بد وبیراه میگه!به اون یکی پسرک قل جماق که ...!بازار مشکوک های من گرم گرم است!من هنوز هم به دلم مشکوکم!به اهنگ احسان خواجه امیری...همان که میگوید نه میشه خوب من شی....یادش بخیر....وقتی تقدیم شد و تقدیم کرد....!من به چشمهایم مشکوکم که گاهی بعضی عکسها...بعضی پارک ها  خیابان و ها و تاکسی ها و مامور ۱۱۰  اشکم را در می آورد....حتی پیتزا فروشی ....حتی پاساژ ها...

من به تو..به او....به همه مشکوکم!

دل نوشت:منم و مزرعه ی افتاب گردانی که در راه دانشگاه دیوانه ام میکند!

دل نوشت ۲:این روزها یکی دوتا اهنگ ترکیه بد جور دلم رو میلرزونن!

رادیو نوشت۱:برنامه میثم فکری..و قاسم ارونگی عالی هستن!اقای سلوکی مهشر اجرا میکنن!

رادیونوشت ۲:الفبای جوونی هم که خیلی خوب بود!

+ نوشته شده در 13:38 توسط هانیه جوان دوست.
شنبه یازدهم مهر 1388
و این روزهای پایییزی من!
هوا کمی خنک شده است یعنی تابستان با ان همه خاطراتش که به در و یوار اتاقم قاب شده بود خیال رفتن کرده است و دست از سر رویاهای بی گناهم بر میدارد،و من میسپارمشان به همین بادی که هر شب از لای پنجره ی اتاق می وزد و اما پاییز ...منتظرش بودم !درختهای دانشگاه هنوز سبزند به جز درختهای کهنسال جلوی آموزش دانشکده ی کشاورزی!همه خوبند همه میخندند با عاشقانه هاشان زندگی میکنند ....حال من؟خوبم خوب خوب تو باور کن البته اگر خواستی کمی شک کن چون دلم میگیرد هرزگاهی  از خودم که چرا با ۴دوستم انقدر متفاوتم؟!چرا فقط من مداد رنگی و آب رنگ و مداد شمعی دارم؟؟!چرا فقط من زباله هایم را زمین نمیریزم؟!؟چرا فقط من دانشکده فنی مهندسی و پسرهای ندید بدیش رو دوست ندارم؟!؟چرا؟!چرا فقط من سیب ام را تا اخر اخر میخورم؟!چرادوستانم آرایش غلیظ میکنند و من نه؟!چرا انها به فال و این مذخرفات اعتقاد دارند و من نه!؟چرا بهتر است من نظری ندهم چون نظرم با آنها متفاوت است؟!چرا !؟!

پی نوشت ۱:کامپیوتر محترم وخطهای تلفن شدیدا کودتا کردند!در دست تعمیرند فک کنم به زودی دوباره پیدام شه!هم اکنون در کافی نت هستم!

دل نوشت۱:دلم برای همه رفقا تنگیده!

رادیو نوشت:رادیو و کلی برنامه ی باحال!از دست ندید!به خصوص ۱۲ تا ۲ هر شب!امیدوارم برنامه ی رضا عزتی باحال باشه!الفبای جوونی!

 

+ نوشته شده در 19:25 توسط هانیه جوان دوست.

 .:: رويای صدا ::.